گنج

شمارهٔ ۶۹

قافیه: ابت۷ بیت
گواه حال مستی بمکتب چشم پر خوابتفروغ مجلس می گشت نور طاق محرابت
چه شیرینیست در نازت که در هر کوچه شیرینیبدندان لب گزد هر دم ز شوق شکر نابت
چنان مستم که شمع از شخص و شخص از سایه نشناسماگر ناگه دچار افتم شبی در گشت مهتابت
مدامت وقت خوش باد ای حدیثت نقل هر مجلسکه روز از روز خوشتر می شود بادام و عنابت
شرابت در سر و معشوق در بر خواب در دیدهخیالست اینکه می گویم که آید یاد احبابت
چه درگیرد به این یکمشت خون سودای من با توکه چون من مشتری بسیار دارد لعل سیرابت
فغانی عشق صید لاغر و فربه نمی داندبه تیغ تیز گردن نه که خونریزست قصابت