گنج

شمارهٔ ۵۶۸

گر آن بودی که بختم نیکخواه خویشتن بودیسرم در پای ترک کج‌کلاه خویشتن بودی
نگشتی هرزه بر گرد چراغ دیگران هرگزصفای خاطرم از برق آه خویشتن بودی
کجا بر طاق ابرویش توانستی نظر کردناگر خونخواه چون چشم سیاه خویشتن بودی
ز خوی بد دل دیوانه در دام بلا افتادوگرنه تا قیامت در پناه خویشتن بودی
به وصل دیگرانم دل مده ناصِح که از خوبانمرا گر طالعی بودی ز ماه خویشتن بودی
نگشتی پایمال توسنش آیینهٔ دل‌هاگرش یک ره نظر بر خاک راه خویشتن بودی
شهید و تشنهٔ بادام آن ترک شکرریزمکه نقل مجلسش نقل سیاه خویشتن بودی
به جرم عشق اگر بر دار کردی مستمندی راهنوزش صد نظر بر بی‌گناه خویشتن بودی
ازین چابک‌سواران گر فغانی داشتی بختیسرش هم در رکاب پادشاه خویشتن بودی