شمارهٔ ۵۶۲
از گریه سوختیم و تو آهی نمی کنیدر آب و آتشیم و نگاهی نمی کنی
بهر تو در متاع خود آتش زدیم و هیچرحمی بحال خانه سیاهی نمی کنی
ما را ز پهلوی تو چو دل نامه شد سیاهتو شادمان باینکه گناهی نمی کنی
کشت وجود ما نشدی سبز کاشکیبر کس چو اعتماد گیاهی نمی کنی
من از نظاره ی تو چنین می شوم خرابورنه تو در چه دیده که راهی نمی کنی
از یکدم التفات تو می سوزدم رقیبشکرست کاین وفا همه گاهی نمی کنی
کس را چه کار با تو فغانی ز نیک و بدشبها بر آن در از چه پناهی نمی کنی