شمارهٔ ۵۵
نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما راکه از هر شهر و یاری ماند داغی در جگر ما را
اگر چه می رویم از دست شوخی زین دیار اماهمین حالت دهد رو باز در شهر دگر ما را
همان بهتر که یاران با کسی دیگر نپیوندیمکه دوران می کند آخر جدا از یکدگر ما را
نه ما داریم این سرگشتگی از گردش گردونبتان دارند زینسان کوبکو و در بدر ما را
فغانی اشک ریزان از سر کوی بتان مگذرکه بس بیآبرویی میرسد زین رهگذر ما را