شمارهٔ ۵۴
در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدانهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا
فلک ای کاش بردارد ز روی کارها پردهکه نقد زاهدان و جنس میخواران شود پیدا
ز سیل فتنه چون در ورطه افتد زورق هستیدر آن طوفان سرانجام سبکباران شود پیدا
هوای ذره پروردن ندارد آفتاب منکه استعداد هر یک زین هواداران شود پیدا
اگر معشوق نگشاید گره از گوشهٔ ابروهزاران عقده در کار گرفتاران شود پیدا
به دور چشم مستت باده مینوشند و میترسمکه ناگه فتنهای در بزم میخواران شود پیدا
شراب لعل در جامست و من در سجده سهوست اینگذارم گر عذار لالهرخساران شود پیدا
فغانی باده پنهان خور که حق از غایت رحمتنمیخواهد که کردار گنهکاران شود پیدا