شمارهٔ ۵۳
خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش راساغر آفتاب ده تشنهٔ جام خویش را
خال نهاده پیش لب زلف کشیده گرد رخکرده بلای عقل و دین دانه و دام خویش را
وه چه نبات نور سست آن خط سبز کز صفابر لب آب زندگی کرده مقام خویش را
تا چو مه دو هفتهات بر لب بام دیدهامسجدهٔ شکر میکنم اختر بام خویش را
سنگ جفا چه میزنی بر دگران ز نازکیبر سر ما حواله کن رحمت عام خویش را
ای که مدام میکشی می به خیال لعل اوشاد نشین و شکر گو عیش مدام خویش را
سوزم اگر کسی دگر عرضِ سلام من کندرخ بنما که خود کنم عرض سلام خویش را
میگذری و میکنی ناز و عتاب زیر لببهر خدا نهان مکن لطف کلام خویش را
بیتو فغانی حزین کرد مزید آه دلنالهٔ صبحگاهی و گریهٔ شام خویش را