گنج

شمارهٔ ۵۴۵

نام دل بردی و جان ناتوانم سوختیاین حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی
از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع منآتشی کردی و مغز استخوانم سوختی
صورت حال دلم روشنترست از آفتاببا وجود آنکه از مردم نهانم سوختی
مست بودی گفتمت در دیدهٔ من خواب کندر غضب رفتی و از چندین گمانم سوختی
از زبانت هر سخن گویا زبان آتشستیاد دار این نکته کز تاب زبانم سوختی
تا رسیدم پیش در پروانه ی قتلم رسیدمجلست نادیده هم در آستانم سوختی
نامهٔ شوقت فغانی شعلهٔ داغ دل استقصه کوته کن که از آه و فغانم سوختی