گنج

شمارهٔ ۵۳۸

نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزینه این رشک از دل پر خون من بیرون شود روزی
به اندک گرمی اغیار دشمن گشته‌ای با منمعاذ الله اگر این دوستی افزون شود روزی
ببزمت داشتم جامی بصد شادی ندانستمکه از چشم بدم این باده در دل خون شود روزی
چو از آمد شد کوی توام برگ گلی نشکفتبکنج نامرادی خوشدلم تا چون شود روزی
بچشم کم مبین ای عیبجو اشک نیاز منکه اندک اندک این آب تنک جیحون شود روزی
بمردن هم ندارد رستگاری عاشق مسکیندلا این نکته ات معلوم از مجنون شود روزی
کند قتل محبان در لباس آن ترک و می ترسمکزین خونهای پنهان دامنش گلگون شود روزی
ز بیم یار نفرین رقیبم بر زبان آمدفغانی این دعا شاید که بر گردون شود روزی