گنج

شمارهٔ ۵۳۶

قافیه: وی۷ بیت
ای حدیثت شکر ناب چه شیرین‌سخنیکه به شیرینی گفتار شکر می‌شکنی
می.توان دید ز لطف بدنت جوهر جانجان من باد فدای تو چه نازک‌بدنی
چاک زد پیرهن از رشک قبای تو چو گلهر سهی‌قد که علم بود به گل پیرهنی
جان من یک نفس از ذکر لبت غافل نیستهم تویی واقف این حال که در جان منی
می‌شوی یار رقیبان جفاکار مدامفتنه در انجمن اهل وفا می‌فگنی
می‌کشد غصه هجرم چه دهی مژده وصلاین بشارت به کسی ده که بود زیستنی
آه جانسوز، فغانی ز دل گرم مکشدم نگه دار که بر جان خود آتش نزنی