شمارهٔ ۵۳۱
گل شکفت و هر کسی دارد هوای گلشنیما و داغ آتشین رویی و کنج گلخنی
گشت بستان کن که بهر دیدن روی تو شدهر گلی چشمی و هر چشمی چراغ روشنی
مست می آیی و در دلها تصرف می کنیزان رخ گلرنگ همچون آتشی در خرمنی
فتنه یی از نرگس مست تو در هر کشوریآتشی از شمع رخسار تو در هر مسکنی
کی شود خالی دلم چون غنچه از سوز نهانگر نسازم چاک از دست غمت پیراهنی
هیچ گلی بی زخم خار از گلشن حسنت نرستزین چمن یوسف برون آورده پر خون دامنی
ای که پرسی صبر و آرام فغانی را که بردجادوی مردم شکاری، آهوی صید افگنی