گنج

شمارهٔ ۵۲۸

ای برده دل از دلبران حسنت ز روی دلبریهر گوشه سرگردان تو، صد آفتاب خاوری
چون از قبای نیلگون نخل قدت آید برونیوسف کشد در خاک و خون پیراهن نیلوفری
گیرم که صد افسون کنم سوز سخن افزون کنموصف جمالت چون کنم کز برگ گل نازک‌تری
رخساره گلگون ساختی مستانه بیرون تاختیصد ملک دل پرداختی فریاد ازین غارتگری
هر جا که باشی در گذر وز سوز دل‌ها بی‌خبرآهی برآریم از جگر تا غافل از ما نگذری
مه پاسبان کوی تو مهر از شرف هندوی توجان‌ها سپند روی تو یا رب چه نیکو اختری
رنگ قضا آمیخته حسن و ملاحت ریختهناز و بلا انگیخته در صورت حور و پری
ای رفته بی صبر و سکون ناگه به کوی او درونعشقت گدا آرد برون گر پادشاه کشوری
خو کن فغانی در قفس بشکن پر و بال هوستا کی چو بلبل هر نفس نالان به باغ دیگری