شمارهٔ ۵۰۱
لیلی اگر سنگ جفا بر کاسهٔ غافل زدهلیلی وشان سنگ ترا مجنون صفت بر دل زده
هر جا که باشد رنگ و بو آورده محمل را فرومسکین دلم بیراه و روسرها دران منزل زده
لیلی بصد حشمت روان مجنون به فریاد و فغاندست تظلم هر زمان بر دامن محمل زده
از عشوه لعلت در سخن کرده هزار افسون وفناز هر فسون با خویشتن فالی عجب مشکل زده
بیرون ازین رنگ و صفا حسن تو دارد شیوه هاحالا بقدر دیده ها مشتی بر آب و گل زده
هر جا که با تیر و کمان بگذشته یی دامن کشاندلها نثار آورده جان جانها دم از بسمل زده
شد مطرب مجلس نشین نالان ز آه آتشینگویا فغانی حزین آهی در آن محفل زده