شمارهٔ ۴۹۲
زهی شمع فلک در خرگه از توهمه جادو زبانان در چه از تو
اگر اینست لب ای چشمه ی نوششود خضر و مسیحا گمره از تو
گدایان را ز خوان نعمت خویشتو روزی می دهی شیی الله از تو
چه بازیها که کردی با حریفانتو از من غافل و من آگه از تو
فروزان مهر رخسار تو از منرخ اقبال من همچون مه از تو
سخن دانسته می گویی فغانیزبان نکته گیران کوته از تو