شمارهٔ ۴۸۵
ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی توفتنه را در گوش دارد عشوهٔ جادوی تو
در هوایت بس که شد بر باد جان بیدلانبوی گل می آید ای گل از نسیم کوی تو
زنده می دارم شب هجران بیاد روز وصلتا برآید صبح و بینم آفتاب روی تو
چون بسر وقتم رسی ای شاخ گل دامن کشانمیرم و گیرم حیات از سر زرنگ و بوی تو
کرده ام از هستی موهوم خود پهلو تهیتا جدا از خود نشینم یک زمان پهلوی تو
نگسلم از جعد مشگینت که در شبهای هجررشته ی جان مرا وصلیست با هر موی تو
بسکه دارد غیرت وصلت فغانی روز وصلپوشد اول دیده را از خویش و بیند روی تو