شمارهٔ ۴۸
زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی رافروغ از لمعه ی مهر رخت شمع الهی را
زشوق لاله ی روی تو دارم آتشی در دلکه تا روز جزا داغش نیندازد سیاهی را
خط سبزت بخون عاشقان محضر نوشت آخردل آشفته هم میداد اول این گواهی را
چه شد وه کز فغان و گریه هرگز نیست آراممقراری هست آخر بکرمانی مرغ و ماهی را
سحرگه چون غم روز جدایی در دلم افتدبآه سرد بنشانم چراغ صبحگاهی را
رخ زرد مرا اشک جگرگون تازه میداردسرشک ارغوانی گل بود رخسار کاهی را
چه عذر مقدمت خواهد فغانی چون شوی حاضرکه بندد حیرت حسنت زبان عذرخواهی را