گنج

شمارهٔ ۴۵۶

هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برونچون مرا بیند رود از ناز و باز آید برون
چون برون آید بقصد کشتنم آن سرو نازجان باستقبال او با صد نیاز آید برون
خوشدلم از سنگ بیدادش که لطف و رحمتستهر چه از چنگ بتان عشوه ساز آید برون
بگذرانید از سر آن کوی تابوت مراتا بتقریب نماز آن سرو ناز آید برون
عمر کوتاهست و راه وادی هجران درازجان کجا زین وادی دور و دراز آید برون
نیک بشنو کز بسی درد نهان دارد خبرناله‌ای کان از درون اهل راز آید برون
از دل گرم فغانی بیتو ای چشم و چراغتا دمی باقیست آه جانگداز آید برون