شمارهٔ ۴۵۳
چه باشد عاشقی خود را به غمها مبتلا کردنبه صد خون جگر بیگانهای را آشنا کردن
چه حاصل زین همه افسانهٔ مهر و وفا یاربچو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن
ز گرد راه خوبان میفشاندم دامن تقویچه دانستم که روزی خواهم آن را توتیا کردن
اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهشهم آن دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن
من و دردی به روی درد و داغی بر سر داغیکه بیدردی بود در عشق تدبیر دوا کردن
به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیدهاگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن
فغانی کمترین بازیست در عشق نکورویانجفا از بیوفایان دیدن و نامش وفا کردن