شمارهٔ ۴۲۹
روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هموه که می سوزم بدرد و داغت این نوروز هم
بیخودم در ناله و زاری، نه شب دانم نه روززار می نالم شب از درد جدایی روز هم
باز چون خوانم دل خود را که این مرغ اسیررام شد در حلقه ی آن زلف و دست آموز هم
مانده ام زان غمزه و مژگان بخاک و خون مدامخورده تیغ جان شکاف و ناوک دلدوز هم
مانده بودم در جدایی، گر نمی شد خضر راهآن لب جانبخش و رخسار جهان افروز هم
دور از آن مه روزم از شب، شب ز روزم تیره تربخت روز افزون ندارم طالع فیروز هم
درد و داغ عاشقی کردی فغانی اختیارزار میمیر از جفای گلرخان میسوز هم