شمارهٔ ۴۲۸
غمت خوردم که روزی با تو چون گل همنفس باشمنه چون وقت گل آید در شمار خار و خس باشم
مرا از سوختن شد دولت پروانگی حاصلچرا بیخود به شهد عیش مایل چون مگس باشم
مرا جذب عتابت میکشد در بزم وصل آخرچه غم گر چند روزی از رقیبان بازپس باشم
ز ترک خویش چون عنقا توان شد در جهان پنهانچرا در قید تن درمانده چون مرغ قفس باشم
ملامت میکند هرکس که میبیند مرا بیتوبدین یک جان که من دارم اسیر چند کس باشم
درین آب و هوا مرغ دلم هرگز فرو نایدمگر کز دانهٔ خال تو در دام هوس باشم
اثر چون نیست در فریاد من شبهای تنهاییفغانی تا به کی در ناله از فریادرس باشم