شمارهٔ ۴۲۷
جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردمهمین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم
ز آسیب خزان ای باغبان ایمن نشین اکنونکه بی او آه سرد از سایهٔ سرو و سمن بردم
به طرف باغ گو آهنگ عشرت ساز کن بلبلکه من فریاد خود در گوشهٔ بیت الحزن بردم
ز آب دیده چون رسوا شدم در جامهٔ هستیلباس نیستی پوشیدم و سر در کفن بردم
روان گردید خوناب دلم از ساغر دیدهبیاد لعل او چون جام می سوی دهن بردم
به سمتی تا به دامن چاک شد صد جامهٔ تقویبه هر محفل که بیخود نام آن گلپیرهن بردم
نگفتم حال و رفتم چون فغانی از سر کویشغم و دردی که در دل داشتم با خویشتن بردم