شمارهٔ ۴۰۷
چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارمبهر طرف که کنم سجده روبروی تو دارم
ز دیدن دگرانم چه سود چون من حیراننظر بصورت ایشان و دل بسوی تو دارم
صبا ز دست تو برگ گلی که سوی من آرددرون پیرهنش مدتی ببوی تو دارم
نشسته اند حریفان ببزم عشق و من از غمگرفته ساغر و با خویش گفتگوی تو دارم
درون سوخته و آه گرم و چهره ی شمعینشانه هاست که از داغ آرزوی تو دارم
ز گرد هستی موهوم شسته آینه ی دلچو آب دیده ی خود رو بخاک کوی تو دارم
شب شراب اگر نیست ره ببزم تو این بسکه گوش دل چو فغانی به های و هوی و دارم