شمارهٔ ۴۰۶
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل همبه خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم
درون آی از درم کز پردهٔ هستی روم بیرونندارم بیجمالت بیش ازین صبر و تحمل هم
تأمل تا به کی تدبیر تا چند ای نکوخواهانگذشته کار و بار من ز تدبیر و تأمل هم
به یاد قامت و زلفت روم در بوستان هردمکشم در دیده شاخ ارغوان و جعد سنبل هم
مرا خود میکشد از ناز چشم فتنهانگیزتبران از غمزه افزون تا به کی تیغ تغافل هم
فغانی بیش ازین افغان مکن در گلشن کویشدمی از ناله کردن میشود خاموش بلبل هم