شمارهٔ ۳۸۷
بیتو شامی که چراغ طرب افروخته امیاد از شمع رخت کرده ام و سوخته ام
چاک خواهد شدن آخر دل من همچو انارزین همه قطره ی خون کز غمت اندوخته ام
نتواند نفسی بود دلم بی غم عشقچه توان کرد چنین هم خودش آموخته ام
نه ز خوابست دمی گر نگشایم دیدهبی رخ خوب تو از غیر نظر دوخته ام
در شب هجر مکش آه فغانی بسرمکه من دلشده از آتش خود سوخته ام