گنج

شمارهٔ ۳۸۵

ز غم جان می‌دهم چون دلربای خود نمی‌بینمچه درد است این که جز مردن دوای خود نمی‌بینم
سزد گر سر نهم در دشت و از عالم روم بیرونکه در کویت من سرگشته جای خود نمی‌بینم
به سودای تو گشتم آنچنان بیگانه از مردمکه یک کس در همه شهر آشنای خود نمی‌بینم
من حیران به کوی آن پری دارم تماشاییکه هرگز جانب محنت‌سرای خود نمی‌بینم
کدامین باد یارب در گلستان تو ره داردکه برگ یاسمینت در هوای خود نمی‌بینم
نشان غنچهٔ این گلستان از دیگران پرسیدکه من جز خار و خس در دست و پای خود نمی‌بینم
به زاری چون فغانی می‌زنم دست دعا بر سرکه خیری در دعای ناروای خود نمی‌بینم