شمارهٔ ۳۸۴
همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانمبه گریه میکنم گلگشت مهتابی که من دانم
دل راحت طلب شد کامخواه و می ز هر ناکسکشم خواری، پی مقصود نایابی که من دانم
همان هرجایی و بیگانهخو میبینمت چندانکه لفظ لعن میگویی ز هر بابی که من دانم
پی یک جرعه کز جام توام روزی شود یا نهکشم از زهر چشم غیر تلخابی که من دانم
خوش آن بزمی که چون پروانه گرد شمع خود گردمرقیب از رشک سوزد در تب و تابی که من دانم
به ترک سجدهٔ ظاهر مخوانم کافر ای منکرکه پنهان حالتی دارم به محرابی که من دانم
مدار ای بخت دیگر از فغانی چشم بیداریکه رفت آن مست غفلت در شکر خوابی که من دانم