گنج

شمارهٔ ۳۷۹

زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندممسلمانی اگر اینست من زنار می بندم
بتنگ از من در و دیوار من از بهر دیداریچو نقش خامه خود را بر در و دیوار می بندم
دمادم شکر و بادام او در عشوه با مردممن از غیرت نمک بر دیده ی خونبار می بندم
مرا غمهای دیگر می کشد در عشق مهرویانز تاب درد تهمت بر دل افگار می بندم
به دست آرد گلی از گلشن امید خود هر کسمرا خون در جگر شد بسکه در دل خار می بندم
بکام دشمنان برخاستم از مجلس رندانخیال دوستی با مردم هشیار می بندم
نگاهی می کنم همچون فغانی از سر حسرتز پیکان رخنهای دیده ی بیدار می بندم