گنج

شمارهٔ ۳۷۶

قافیه: ینهم۸ بیت
عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین همتلخست باده بر من، نیشست انگبین هم
می خوردن و جوانی زیبد ترا که دانیآداب مجلس می، کار میان زین هم
بگذار تیغ و بستان ساغر که دور کردیخصم از کنار مجلس چشم بد از کمین هم
جاه و جمال داری با مهر و ماه بنشینبزم آن تست و بستان می نوش و گل بچین هم
بس نیست اینکه سوزم از رخنه ی گریبانصد داغ تازه دارم از چاک آستین هم
من هم بپهلوی خود کوه ملال دارمباریست بر سر آن، اندوه همنشین هم
شمشیر عشق دارد آبی که بگذراندکافر ز داغ عصیان، مؤمن ز درد دین هم
آن گل بهر پیاله رنگین شود فغانیدل بردنش چو دیدی می خوردنش ببین هم