شمارهٔ ۳۶۲
تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمعآب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع
گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون شبچراغگاه خشک و تر بنور خویش بنمودن چو شمع
از دلم هر قطره خون، تبخاله یی شد جانگدازگرد لب تا کی زبان آتشین سودن چو شمع
سوختم، آنم بروز آرام نگرفتن چو مهرخوردن دود چراغم این و نغنودن چو شمع
از من این اشک چو پروین ریختن وز مهوشانگوش و گردن را بلعل و در برآمودن چو شمع
کمترین طاعت بود در گوشه ی محراب عشقروزها استادن و شبها نیاسودن چو شمع
دیدن از دور و بزاری سوختن پروانه واربه که مجلس را به آب دیده آلودن چو شمع
آه از این آتش پرستیدن فغانی با خود آیچند در دیر مغان زنار بگشودن چو شمع