شمارهٔ ۳۶۱
امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمعساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع
چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیبمی دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع
وه چه حالست اینکه بر دارندم آخر از میانچون ببزمت جای خود را گرم گردانم چو شمع
یا رب از آهست ریزان بر دل گرمم شراریا گرفته آتشی در رشته ی جانم چو شمع
سوزد از اندوه چون پروانه مرغ نامه برپیش او گر دانه ی اشکی بیفشانم چو شمع
سوی محرابم مخوان ای پاک دین بهر خدایزانکه در بزم شراب، آلوده دامانم چو شمع
صد پی از هستی پذیرد ای فغانی طینتمباز بگدازد سموم دشت هجرانم چو شمع