شمارهٔ ۳۵۲
چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزشکه خون دل چکد از دیده ها چون بنگرم تیزش
لبش از عشوهٔ شیرین دهد کام دلم روزیولی در غمزه بیدادست چشم فتنه انگیزش
درین باغ کهن چون سبزه ی نو خیزد از خاکمهنوزم در نظر باشد خیال خط نوخیزش
مگر آگه شد از سوز دل من شمع در گریهکه بس دلسوز می آید سرشک آتش آمیزش
ز شوق لعل میگونت بخون خود بود تشنهدل بیمار من کز آب حیوانست پرهیزش
فغانی می رود افتان و خیزان در عنان اوکه آویزد دل پر خون بفتراک دلاویزش