شمارهٔ ۳۵۱
سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردشولی در جلوهٔ جولان نمییابد کسی گردش
خیال جوهر فرد دهانش جان مشتاقانز هستی فرد سازد جان فدای جوهر فردش
گرفتاری که حیران جمال اوست روز و شبنبیند راحت از خواب و نباشد لذت از خوردش
کسی را سجده ی محراب ابرویش قبول افتدکه اشک سرخ پیدا باشد از رخساره ی زردش
بقدر حال خود هر کس بدین در تحفه یی داردمن مسکین ندارم هیچ غیر از تحفه ی دردش
باظهار محبت هر که خود را مرد ره داندگر از تیغ ملامت رو بگرداند مخوان مردش
فغانی با گل و گلزار عالم داشت دلگرمیهوای گلرخی از هستی خود ساخت دلسردش