گنج

شمارهٔ ۳۴۲

که فتاد در فراقت که نسوختی تمامش؟اجلیست غالبا این که فراق گشته نامش
بنوید مرگ خواند سوی خویشتن فراقمچه قیامت آشنایی که اجل بود پیامش
بستاره ی رقیبان نبرم حسد که آنمهبکرشمه چون در آید همه جاست فیض عامش
بعذاب داغ هجران دل کامخواهم اولیکه نشست آتش من ز خیالهای خامش
نه کمست اینکه خونم خورد آن شرابخوارهتوهم ای رقیب بدخو چه دهی زیاده جامش
بهوای دیدنش آنکه چو صبح خاست خندانبنگر که کرده حرمان بچه روز وقت شامش
بچه روز نیک بیند ز تو کام دل فغانیکه چو بخت خود غنیمی بکمین بود مدامش