گنج

شمارهٔ ۳۳۵

به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویشبدین بهانه مگر آرمش به خانهٔ خویش
بسی شبست که در انتظار مقدم توچراغ دیده نهادم بر آستانهٔ خویش
بیا که هر که بدانست قیمت دم نقدبه عالمی ندهد عیش یک زمانهٔ خویش
به عشوهٔ می و نقلت به دام آوردمدلت چگونه ربودم به آب و دانهٔ خویش
حسود تنگ‌نظر گو به داغ غصه بسوزکه هست خاتم مقصود بر نشانهٔ خویش
سگ عنان خودم خوان که دولتم اینستسرم بلند کن از خط تازیانهٔ خویش
کلید گنج سعادت به دست شاه‌وَشی‌ستکه بر فقیر نبندد در خزانهٔ خویش
نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کنچرا که برده‌ام از یاد آشیانهٔ خویش
مرو که سوز فغانی بگیردت دامنسحر که یاد کند مجلس شبانهٔ خویش