شمارهٔ ۳۱۹
شکر خدا که با من بیدل نشست یارمی خورد و بی حجاب بمحفل نشست یار
منعم نه آگهست که با بینوای شهرآمد بدرد نوشی و بر گل نشست یار
در بزم عیش و گوشه ی غم با وجود نازبا دردمند خویش مقابل نشست یار
آندم بسرغیب رسیدم که چون پریاز راه دیده آمد و بر دل نشست یار
اکنون روم ز جای، که از غایت وفادستم بدوش کرده حمایل نشست یار
یک یک بزیر چشم، حریفان خود شناختیاور مکن که از همه غافل نشست یار
خرسند شد فغانی مهجور عاقبتبا این غریب سوخته منزل نشست یار