شمارهٔ ۳۱۲
از بیم جان گویم که دل دارد دلارایی دگرمن جای دیگر در بلا مسکین دلم جایی دگر
در جستجوی دلبری گویم سخن از هر دریروی سخن با دیگری در سر تمنایی دگر
از گلستان کوی او دورم ز بیم خوی اودارم خیال روی او هر دم بمأوایی دگر
هر دم ز آه متصل آشفته حال و تنگدلزان آهوی مشگین خجل گردم به صحرایی دگر
هر چند می بندم دهان در کویش از آه و فغانبی اختیار و ناگهان افتاده غوغایی دگر
چون گریه را پنهان کنم کز دیده ی تر دامنماتا دیده بر هم می زنم سر کرده دریایی دگر
عشق فغانی گر بسی ماند نهان بر هر کسیزان به که گوید هر خسی آنجاست رسوایی دگر