شمارهٔ ۳۰۳
نوروز علم برزد و گل در چمن آمدخورشید سفر کرده ی من در وطن آمد
مرغی که ز هجران گلی داشت ملالیدر باغ بنظاره سرو چمن آمد
گل باز رسید از سفر و سرو ز گلگشتپیمانه بیارید که پیمان شکن آمد
یعقوب جوان شد ز صبا من شدم آتشآن بوی دگر بود کزان پیرهن آمد
همراه صبا بوی مسیحا نفسی بودزان بوی دل مرده ی من با سخن آمد
در عشق دمی زندگی آرد دو جهان غمآفت نه همان بود که بر کوهکن آمد
آشفته چنان نیستم از غم که بدانمکز شاخ چه گل سر زد و چون نسترن آمد
سرمست رسید از ره و خوبان بنظارهگشتند سراسیمه که هان پیلتن آمد
خاموش نشد از سخن عشق فغانیهرچند که سنگ ستمش بر دهن آمد