شمارهٔ ۲۹۴
تا چند بافسون جهان بند توان بودمردیم، درین کهنه سرا چند توان بود
شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روزگریان پی خوبان شکر خند توان بود
حیفست که رنجی نبرد بنده ی مقبلامروز که مقبول خداوند توان بود
بی صورت شیرین و لب لعل توان زیستبی چاشنی گلشکر و قند توان بود
زنجیر بیارید که سر رشته شد از دستعاشق نه چنانم که خردمند توان بود
در حسن وفا کوش که گر عهد درستستصد سال بیک وعده و سوگند توان بود
ماییم و همین زمزمه ی عشق فغانیپیداست که دیگر بچه خرسند بود