گنج

شمارهٔ ۲۹۲

دلم که همره آن مه چو ابر چست شودگذار تا برود آن قدر که سست شود
ندیده دامن پاک تو مهر و ماه هنوزدرست باد کتانی که خانه شست شود
قلم دریغ مدار از سفینه ی عاشقکه این سفینه باصلاح تو درست شود
نبات تازه ی تو می برد ز دیده گلابتبارک الله ازان موسمی که رست شود
من اولت چو بدیدم بغم نهادم دلکه حکم خیر و شر هر کس از نخست شود
دلم بخدمت نخل قدت برآمد زارکه نازکست نهالی که تازه رست شود
دلیر نیست فغانی هنوز در ره عشقمگر به خدمت اصحاب درد چست شود