شمارهٔ ۲۸۹
ز می برآمده، آن رنگ آل تا چکندحضور عیش و غرور جمال تا چکند
گره فگنده بر ابرو و کج نهاده کلاههزار عربده دارد خیال تا چکند
لبش بخنده ی جان بخش صد قیامت کردملاحت خط و انگیز خال تا چکند
کند نگاه و من از پی روم رمیده ز خودبدام میکشدم آن غزال تا چکند
خیال میوه ی وصل تو می پزد عاشقدلی گماشته بر آن نهال تا چکند
ز چشم زخم زمان ایمنست صحبت ماولی نتیجه ی روز وصال تا چکند
ملالتیست عجب در دلم ز بیرحمیبجان بیخبرم این ملال تا چکند
رقم کشد که بدستم هلاک خواهی شدبروزگار من این نیک فال تا چکند
بهر بهانه بر اشفت مست و بیرون شدغم فغانی آشفته حال تا چکند