شمارهٔ ۲۸۸
شراب خورد و شبیخون بعاشقان آوردچه آفتست که احباب را بجان آورد
شدم بوعده ی او زار آه ازان بد مستکه یکدو بوسه کرم کرد و بر زبان آورد
چه گیرم آن کمر بسته را بدعوی خونکه فتنه کاکل آشفته در میان آورد
ز بند بند تنم این زمان براید دودکه عشق خانه کنم پی باستخوان آورد
نوید رحمت جاوید ازان بهشتی داردفرشته یی که بمن مژده ی امان آورد