گنج

شمارهٔ ۲۷۸

گر می‌روم نزدیک او شوق وصالم می‌کشدور می‌نشینم گوشه‌ای تنها خیالم می‌کشد
بی‌شمع خود گر می‌روم در کنج تنهایی شبیگه غصه خونم می‌خورد گاهی خیالم می‌کشد
من خود نمی‌گویم که او می خورده باشد با کسیآن شکل مخمورانه و تغییر حالم می‌کشد
قربان آن شوخم که چون از دور می‌بیند مراچندان تواضع می‌کند کز انفعالم می‌کشد
گر چون فغانی می‌روم در گوشهٔ صحرا دمیآنجا به یاد نرگسش چشم غزالم می‌کشد