گنج

شمارهٔ ۲۷۱

دوش آن پری ز دام رقیبان رمیده بودصید کمند ما شده آیا چه دیده بود
در جویبار دیده ی عشاق جلوه داشتسروی که سر ز چشمه ی حیوان کشیده بود
بر برگ گل دمیده فسون سبزه ی خطشخوش سبزه یی کز آب لطافت دمیده بود
رندانه با گدای خود آن پادشاه حسنبزم وصال بر در میخانه چیده بود
می گفت هر سخن که گره بود در دلمگویا که از زبان من آنها شنیده بود
آشوب دیده و دل و آسیب عقل و دینآن قامت کشیده و زلف خمیده بود
بر سر هر اشاره که شرح و بیان نداشتتا دیده را به هم زده بودم رسیده بود
آن لاله یی که چید فغانی ز باغ وصلتأثیر آتش جگر و آب دیده بود