شمارهٔ ۲۲۱
ز گلگشت آمدی بنشین که مشک چین فرو ریزدمیان بگشا که از هر سو گل نسرین فرو ریزد
خوش آن محفل که خورشیدی درون آید عرق کردهنشیند وز مه نو خوشه ی پروین فرو ریزد
چو انگیزد علاج دل طبیب کاردان منز نخل خامه چندین شیوه ی شیرین فرو ریزد
زبان دانیست ترک من که هنگام سخن گفتنبعنوان عجب بس نکته ی رنگین فرو ریزد
ز گرد ره چو افشاند غزالم رشته ی کاکلهزاران نافه ی سربسته از هر چین فرو ریزد
چه خوشتر زانکه عاشق خفته باشد زار و معشوقشز گلزار آید و گل بر سر بالین فرو ریزد
دگر زان لب چه میخواهی فغانی زین سخن گفتنترا بس نیست این درها که در تحسین فرو ریزد