گنج

شمارهٔ ۲۱۹

قافیه: رنمیدانند۹ بیت
ستمگران غم اهل نظر نمی دانندجراحت دل و داغ جگر نمی دانند
دو اسبه رو به هم آورده در بساط غرورستاره بازی گردون مگر نمی دانند
بجان ملامت عشاق می کنند عواممعینست که کار دگر نمی دانند
خرد پسند ندارد شکست درویشانعلی الخصوص که پا را ز سر نمی دانند
جراحت دل رندان ز زخم تیر قضاستفغان که کج نظران اینقدر نمی دانند
بعید نیست که آتش بعود زهره زننددرین دیار که قدر هنر نمی دانند
بعیب دوستیم دشمنند بی خردانهزار شکر کزین بیشتر نمی دانند
خوشا نشاط پرستان که سرخوشند مدامچنانکه آب رز از آب زر نمی دانند
چه منزلست فغانی حریم کعبه ی عشقکه زمره ی حرمش ره بدر نمی دانند