گنج

شمارهٔ ۲۱۸

قافیه: وردهد۷ بیت
منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهدمدام باده و نقلم بدست زور دهد
پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافتاگر نگین سلیمان به دست مور دهد
هدیه ییست که ترک مرصعینه کمرشراب لعل ز پیمانه ی بلور دهد
مرا ز خاک در دوست بیش ازان فرحستکه سرمه مژده ی بینا شدن بکور دهد
قبول کن که به از کسوت ملامت نیستز هر چه دوست بدردیکشان عور دهد
بسی زبانه که در خرمنم زند گردونچو آفتاب مرا جلوه ی سمور دهد
ز آب چشم فغانی چه خیزد ای بدخواهسزای مردم بی درد خاک گور دهد