گنج

شمارهٔ ۲۱۵

نظاره ی روی تو بسی خانه سیه کردآتش کند این کار که آن روی چو مه کرد
ما را ز تماشای تو صد گونه سیاستآن چین جبین و شکن طرف کله کرد
تنها چه کند آنکه همه عمر ترا دیددر آینه آن دیده بهر سو که نگه کرد
امشب من دیوانه در آن بزم نبودمآه از چه کشید آن مه و بر حال که وه کرد
فریاد از آنروز که جویند و نیابندسرهای عزیزان که لگدکوب سپه کرد
زان نخل جوان تا چه شود روزی عاشقباری بهواداری او عمر تبه کرد
نزدیکتر از سایه به او بود فغانیبس دور فتادست ندانم چه گنه کرد