گنج

شمارهٔ ۲۱۰

قافیه: رنمیگنجد۷ بیت
به مجلسی که تویی می دگر نمی‌گنجدچه جای می که گلاب و شکر نمی‌گنجد
بنوش از دل عاشق میی که می‌خواهیکه در خرابهٔ ما جام زر نمی‌گنجد
چه حالت است که در جام عیش مسکینانبه غیر شربت خون جگر نمی‌گنجد
محبت تو چنان ساخت سیرم از عالمکه در مزاج دلم خواب و خور نمی‌گنجد
میان ما و حبیب آنچنان معامله‌ای‌ستکه گر فرشته شود غیر در‌نمی‌گنجد
هزار گونه غم و درد در دلم کردیبس است، دیگر ازین بیشتر نمی‌گنجد
مکش دراز فغانی حدیث و شور مکندگر به خلوت ما درد سر نمی‌گنجد