شمارهٔ ۱۸۹
خزان رسید و گلستان به آن جمال نماندسماع بلبل شوریده رفت و حال نماند
نشان لاله ی این باغ از که می پرسیبرو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند
بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافتولی چه سود که آخر بدان کمال نماند
چو آفتاب که مغرور حسن و طلعت شد؟که چون خزان دم آخر در انفعال نماند
کجاست کشتی می تا برآورم طوفانکه در مزاج جهان هیچ اعتدال نماند
چگونه از صدف تشنه در برون آیدچو در سحاب کرم قطره یی زلال نماند
بیا که برد فغانی غبار غیر از دلکدورتی که بود موجب ملال نماند