شمارهٔ ۱۷۵
آه آتشناک من بوی دل مجنون دهدگر نسوزد دل، کجا این روشنی بیرون دهد
بس محالست اینکه گردونم دهد نقد مراداو که تا یکذره دارم می ستاند چون دهد
گرنه از بیداد او تیغم رسد بر استخوانکی بگویم این حکایتها که بوی خون دهد
ماهی اندامی که سوزی در جگر دارم ازوبر نگردم گر هزاران غوطه در جیحون دهد
حقه ی فیروزه ی افلاک دارد نوش و نیشدل خراشد هر که را یکبار ازین معجون دهد
طالب میخانه ی عشقم که مست جام اوحشمت جمشید بخشد ملک افریدون دهد
وه چه دلکش مجلسی داری که هر روز آفتابرو به دیوار تو آرد پشت بر گردون دهد
عشق در هر مشربی کیفیتی دارد غریبیک شرابست این و لیکن نشأه دیگرگون دهد
دیده دریا کن فغانی تا کنارت پر شودتا صدف باران نگیرد کی در مکنون دهد