شمارهٔ ۱۷۴
بتان شهر که ترکانه باج می طلبندمراد سر بود از هر که تاج می طلبند
نماند در جگرم آب و این سیه چشمانهنوز از ده ویران خراج می طلبند
ز درد عشق دل خلق روزگار پرستبغایتی که طبیبان علاج می طلبند
شکر ز شیر جدا می کنند یکجهتاننه همچو شیر و شکر امتزاج می طلبند
درون درد کشان رخنه رخنه گشت و هنوزشراب لعل ز جام زجاج می طلبند
منم که روی دلم در شکست کار خودستوگرنه گبر و مسلمان رواج می طلبند
بجلوه یی نتوان شد چراغ خلوت انسصفای فطرت و لطف مزاج می طلبند
مران ز انجمن خویش تنگدستان راکه جرعه یی ز سر احتیاج می طلبند
مده ز دست فغانی کمند زلف بتانکه این مراد بشبهای داج می طلبند